جمعه ما

امروز عجیب دچار کوفتگی بدن شده بودم و حتی ظهری که آمنه خانوم بهم گفت:”ناهار رو بیا منزل پدر من”، واقعاً حال رفتن نداشتم و ترجیح دادم که کمی استراحت کنم، اگرچه خوابی هم به چشمانم نیومد و بیشتر این استراحت به دراز کشید صرف گذشت.

دو شب قبل پدرم به من می فرمودن که از خانم رجائی(همسر شهید رجائی) خبر دارم یا نه؟ که من هم از بی خبریم گفتم و عرض کردم که اگر بخوان تماسی می تونیم بگیریم تا حالی از ایشون بپرسن ولی دیگه نشد تا اینکه امشب یهوئی تلفن زنگ خورد و دیدم خانم رجائی هستند.

Share This Post
ارسال شده در خاطرات و خطرات | پاسخ دهید:

بدقولی

من و محمدطاها؛ امشب

من و محمدطاها؛ امشب

یکی دیگه از گناههائی که در راستای مطالب قبلیم می خوام بنویسم، این داستان بدقولی کردن هائی است که ماها توی مراوداتمون از خودمون بروز می دیم و انگار نه انگار که هم کاری غیر اخلاقی است و هم داریم با ارتکابش مرتکب گناه می شیم؛ مثلاً ما دو-سه روز قبل یه وسیله ای خریدیم که مطابق با قراری که گذاشتیم، امروز صبح بنا شد بیارنش و نصبش کنن ولی تا ظهر ما رو معطل کردن و خبری هم ازشون نشد و حداقل نتیجه ای که این بدقولی برای ما داشت، عدم خروج من از منزل از صبح تا ظهر بود و نتیجتاً کلی از کارهایی رو که می تونستم تا ظهر پیگیری شون کنم رو از دست دادم و از همه بدتر زمانی بود که زنگ زدم تا پیگیر شم و فرد پشت خط با طلبکاری به من جواب داد که:”حالا که چیزی نشده آقا!، یک روز اصلاً معطلی محسوب نمی شه.”

تعدادی از دوستان این شب جمعه رو بهترین فرصت دیده بودن تا بیان و هم محمدطاها رو ببینن و هم شامی بگیرن ولی در یکی موفق بودند و در دیگری ناموفق!

Share This Post
ارسال شده در خاطرات و خطرات | ۲ پاسخ

داستان جدید!

مجبورم دکمه های کیبورد رو خیلی آروم بزنم تا محمدطاها از صداش بیدار نشه؛ اینم از داستان های جدید زندگی منه و چون سیستمم رو آوردم توی اطاق خواب، ناچارم شبهائی رو که آقازاده خواب تشریف دارن، خیلی آهسته بیام و پست وبلاگ رو بنویسم.

امروز کار خاصی نداشتیم به جز کارهای معمول . زندگی فعلاً ادامه داره.

Share This Post
ارسال شده در خاطرات و خطرات | یک پاسخ

زانتیای مشکی!

توی یکی از این وام های خونه گی – از همین هائی که خانواده ها در کنار هم پول می گذارن و هر ماه به یکی از اونها وام می دن – آمنه خانوم دقیقاً همزمان با روزهای تولد محمدطاها یه پولی برنده شده بود و امروز بعد از دو هفته تصمیم گرفته بودند این پول رو بهمون بدن؛ به همین خاطر صبحی قبل از راهی شدن به تهران، آمنه خانوم رو برای بردن به منزل پدرشون برداشتم که هم ایشون رو برسونم و هم بتونیم توی مسیر، اون پول رو بگیریم. از طرفی من به شدت به ماشین زانتیا اون هم تمیز و مشکیش علاقه دارم و وقتی توی خیابون این ماشین رو می بینم، مخصوصاً اگر تمیز باشه خیلی بهش علاقه نشون می دم و از قضا امروز توی کوچۀ منزل هم یک زانتیای خیلی تمیز پارک کرده بود که از قضا هم خودش نظر من رو جلب کرد و هم سرنشینانش که دو نفر بودن!

کارهام رو انجام دادم و بعد از رسوندن آمنه خانوم به منزل والدشون، راهی منزل شدم تا مادر رو بردارم که ببرمشون تهران تا به وقت دکتری که داشتن برسن و هم بتونن خواهر زاده هام رو ولو برای دقایقی ببینن و از طرفی من هم از این وقت دکتر والده استفاده کنم و یک کاری رو که مدتی بود پیگیر بودم، به یه جائی برسونم.

رسیدیم تهران و من مادر رو رسوندم به منزل همشیره و وقتی از درب منزل ایشون حرکت کردم تا برم سمت سعادت آباد(محل کارم)، از قضا دیدم یک زانتیای مشکی و تمیز نزدیک منزل ایشون پارکه و جالب تر اینکه سرنشینانش خیلی شبیه همونهائی هستند که امروز صبح نزدیک خونه در قم دیده بودمشون و این موضوع کمی ذهن من رو درگیر کرد که آیا دچار خطا شدم و یا واقعاً این همون ماشینه!! تا اینکه تصمیم گرفتم تست کنم ببینم آیا این ماشین دنبال منه یا نه که این موضوع رو با چند تا دور زدن بی ربط در بزرگراه همت و یادگار امام تست کردم و دیدم که زانتیا همه جا دنبال منه. کمی متعجب از این موضوع، ماشین رو در پارکینگی در سعادت آباد پارک کردم در حالی که حس کردم زانتیای داستان ما کمی جلوتر پارک کرد و سرنشینانش من رو تحت نظر دارن و از همه جالبتر زمانی بود که دیدم دو نفر در مقابل پارکینگ و در سمت دیگر خیابان، به شکلی خاص در حال عکس گرفتن از من هستند و این موضوع به صورت کامل من رو ناراحت کرد و تصمیم گرفتم و به سمت اون دو نفر در حال عکس گرفتن رفتم و در حالی که تصمیم داشتن از من دور شن، با احترام بهشون سلام کردم و گفتم: “این چه کاری است که می کنید؟ دارید از من عکس می گیرید؟” و این در حالی بود که اون دو نفر که من یکی از اونها رو در کنار زانتیا در نزدیکی منزل خواهرم هم دیده بودم منکر عکاسی بودند و  من این جمله رو اضافه کردم که ” بینی و بین الله، الآن من یک پروژه ام و باید چهار-پنج نفر مشغول تعقیب من باشند؟” و ازشون جدا شدم در حالی که موقع خروج از پارکینگ، باز هم زانتیا رو دیدم که پارک بود و از قضا اون دو نفر عکاس هم داخلش نشسته بودن!

عصر بود که برگشتم قم تا برم آزمایشگاه و پاسخ آزمایش های محمدظاها رو بگیرم و به اونجا هم نرسیدم.

Share This Post
ارسال شده در خاطرات و خطرات | ۲ پاسخ

ادب!

رفتیم دفتر؛ هم صبح و هم عصر با اینکه صبح رفتن من، فقط رسوندن پدر به دفتر بود و ناچار بودم برای تست شنوائی بیست روزه گی محمد طاها، برم بیمارستان ولیعصر و رفتنم به اونجا یک ساعتی طول کشید و کارهای دفتریم رو به آقا مهدی سپردم.

پیرامون یکی از اون گناههای به ظاهر ساده می خوام بازم بنویسم؛ البته اینی که الآن به ذهنم رسید شاید خیلی گناه محسوب نشه ولی حتماً نوعی بی اخلاقی است و اون هم تشکر نکردن از فردی است که برای آدم کاری انجام می ده؛ مثلاً در همین قم ما مجبوریم توی مسیر دفتر، مثل آتاری بازی کردن عمل کنیم و خیلی وقتها وایسیم تا یه ماشینی بیاد و رد شه و بعدش ما رد شیم و من شاید در پنج درصد موارد برمی خورم به هموطنی که در ازای این کار من یا یکی مثل من تشکری بکنه و مثلاً سری تکون بده! این موضوع دلیلی بر انتظار من پیرامون این موضوع نیست بلکه هدفم از نوشتن این موضوع ساده، جلب کردن توجهات به مسائلی است که روزی روزگاری در دنیا ما رو به خاطر اونها می شناختن و یکی از اونها “ادب” ما ایرانی ها بوده که خیلی خیلی کمرنگ شده!

Share This Post
ارسال شده در خاطرات و خطرات | یک پاسخ

ما و گناههای به ظاهر ساده!

همونطوری که توی پست قبلی نوشتم مشکلی داشتم در جهت اتصال به اینترنت که تا این لحظه حل نشده بود و شکر خدا بالاخره امروز ظهر حل شد و بلافاصله غیبت دیشبم رو اومدم تا توجیه کنم.

از دیروز تصمیم گرفتم شروع کنم به نوشتن بعضی از گناههایی که ماها به سادگی انجام می دیم و اصلاً توجهی بهشون نداریم و این در حالیست که به مرور این گناه ها، زندگی ما رو چنان تحت تاثیر قرار می ده که بدون شک هیچ کدوممون باورمون نمی شه که وضعیت به وجود آمده، می تونه متاثر از همون گناههای به ظاهر ساده ای باشه که انجامشون دادیم.

مثلاً همین دیروز و در مسیر تهران، دیدم جوونهایی ایستادن و هندونه می فروشن و از قضا رنگ هندونه هاشون هم به شدت قرمزه و وقتی از ماشین پیاده شدم و یکی از اونها رو از نزدیک دیدم، متوجه رنگی شدم که روی اونها پاشیده شده؛ منتهی چون دیگه ترمز کرده بودم، حس کردم بالاخره یکی از اون هندونه هاشون رو بخرم و بیارم خونه و این کار رو کردم و در حقیقت شد سه کیلو و خرده ای… وقتی رسیدم خونه، آمنه خانوم گفت: می گن این تو جاده ای ها کم فروشی می کنن! می خوای این هندونه ها رو وزن کنیم و ببینیم چقدرن و اصلاً این حرفها راسته یا دروغ؟ و من هم که یک بار این کار رو امتحان کرده بودم، هندونه ها رو کشیدم و دیدم در بهترین حالت ۴۰۰ گرم کم تر از میزانی است که پولش رو از من گرفتن!

هم رنگ زدن هندونه ها و هم کم فروشی کردن، دو تا از اون گناههائی است که خیلی از ماها انجامشون می دیم بدون توجه به اینکه ممکنه این کارهای ما، غیر از عقوبت اخرویش، هزاران تبعات دنیایی هم داشته باشه!

Share This Post
ارسال شده در خاطرات و خطرات | ۲ پاسخ

روز زن، روز مادر، سالگرد عقد و خلاصه یه روز پر از کادو!

امروز تقریباً سالروز تمام مناسبت های رونی کرۀ زمین برای من بود و هم سالروز عقدم بود، هم روز زن و هم اولین روز مادر برای همسرم و تقریباً با اینکه هر روز از ناحیۀ همسرم به من گفته می شد که بابا کادو چیه و این حرفها کدومه، ولی من مجبور بودم همۀ اونها رو برعکس برداشت کنم و برای همسرم فکر یک کادوی درست و درمون باشم.

از طرفی امروز اینترنت خونه هم از کار افتاد و شاید خنده دار باشه که من الآن از داخل یک کافی شاپ مشغول وبلاگ نویسی هستم و این اولین حضور رسمی محمدطاها در یک کافی شاپ در طول زندگیشه!

Share This Post
ارسال شده در خاطرات و خطرات | ۲ پاسخ

ما و یک نوزاد هجده روزه

یعنی این بیست روزۀ اخیر رسماً تعطیل بودم؛ البته به دفتر رفتن و رسیدگی به کارهای معمول رو داشتم ولی مثلاً خواب عصر که کلاً تعطیل بوده و شبها هم هر دو ساعت یک بار از خوب پریدیم به دستور آقا محمد طاها و مشغول بچه داری شدیم و  . . .

هوا هم به شدت گرم شده و ظهرها توی خونه نمی شه نفس کشید و مجبور شدیم به کولر متوسل شیم اگرچه الآن داره صدای رعد و برق میاد و بارونکی هم داره می زنه!

Share This Post
ارسال شده در خاطرات و خطرات | ۲ پاسخ

بالاخره عقیقه!

امروز بالاخره تونستیم عقیقه آقامحمد طاها رو انجام بدیم و گوشتش رو هم تقسیم کنیم و به دست افراد مختلف برسونیم.

طبیعتاً مثل هر پنجشنبه ای دفتر نرفتیم و به کارهای معمول رسیدیم به اضافۀ عقیقه ای که خیلی معمول نبود.

Share This Post
ارسال شده در خاطرات و خطرات | ۳ پاسخ

اولین شام بیرون از خونه برای فرزند ۱۶ روزه

امشب با محمدطاها و مامانش برای شام رفتیم بیرون؛ البته نه همچین شام خاصی ها بلکه دو تا همبرگر که می تونست من و آمنه رو سیر کنه ولی همین موضوع ساده، اولین شامی بود که محمدطاها در زندگیش همراه با پدر و مادرش بیرون بود و از کجا معلوم، شاید نقطۀ عطفی باشه در زندگیش.

عقیقه هم هنوز فرصت نشده انجام بدیم و برنامه اش رو ریختیم برای فردا. یک کتابی آقا هادی خریدن به نام “مفاتیح الارزاق” که نکات خوبی توش هست حتی راجع به عقیقه؛ فردا می خوام ازش استفاده کنم.

Share This Post
ارسال شده در خاطرات و خطرات | ۵ پاسخ

یه مدل خاصی شدن بعضیا!

یه مدل خاصی شدن بعضیا! روز دهم اردیبهشت ماه، دو فقره چک داشتیم از افرادی، که به دلیل عدم موجودی  برگشت خورده بود و به این دلیل که یک واسطه اینها رو بهمون داده بود، حس می کردیم بهتر باشه از طریق همون واسطه این چک ها رو پیگیری کنیم که متاسفانه دسترسی به اون بندۀ خدا امکانپذیر نبود و از روی ناچاری، با تلفن مندرج روی برگۀ برگشتی تماسی گرفتیم و با این جواب مواجه شدیم که “اگر داشتیم می ریختیم به حساب تا شما بهمون زنگ نزنی!” به قول پدر قدیما برای مردم، برگشت نخوردن چک خیلی مهم بود ولی ظاهراً این موضوع کلاً از مد افتاده!

مدتی است احساس می کنم به سفر نیاز دارم؛ ان شاء الله زمینه هاش بوجود بیاد و یه سفری بریم.

Share This Post
ارسال شده در خاطرات و خطرات | ۳ پاسخ

همکاری پدر و مادر

هم صبح باید می رفتم دفتر و هم غروب و این موضوع باعث می شد کمی بیشتر و البته زودتر برخی از کارها رو انجام بدم؛ این طبیعی است که در این روزهای نخست به دنیا اومدن بچه، باید پیش مادرش بود و کمی در کارها بهش کمک کرد و ان شاء الله این کمک رو در بقیۀ روزها هم استمرار بخشید چون حقیقتش اینه که مادر شدن برای زن ها، مستلزم از خود گذشتگی برای وقت گذاشتن کامل برای فرزنده و این موضوع الا با همکاری بین پدر و مادر در بخشی از کارهای خونه که امکان همکاری توی اونها هست، امکانپذیر نیست.

Share This Post
ارسال شده در خاطرات و خطرات | یک پاسخ

طراوت بهاری!

صبح ها که می خوام از خونه بیرون بزنم، مادرم می گن پس محمدطاها کو! و من باید برگردم و فرزند فعلاً سیزده روزه ام رو ببرم پائین و به مادر و پدر و اقوام پدریش سلامی بکنه و حال و هوای خونه رو به واقع بهاری کنه. پدرم همیشه می گفتن که بچه حداقل چهار – پنج سال، چنان طراوتی توی خونه بوجود میاره که قابل قیاس با هیچ چیزی نیست و من این روزها، اون گفتۀ پدر رو مکرر با خودم تکرار می کنم.

دفتر هم رفتیم و البته کار خاصی به جز دروس پدر و پاسخگوئی به بخشی از سؤالات نداشتیم؛ علی اقا از طلاب شیراز که خدا خیرش بده، فعلاً یه مدتی است با ده ها سؤال فلسفی کل وقت پدر رو به خودش اختصاص داده؛ البته این سؤالات از این جهت خوبن و قابل ستایش که می شه بعدها به عنوان یک مقالۀ فلسفی ازش استفاده کرد.

 

Share This Post
ارسال شده در خاطرات و خطرات | ۳ پاسخ

نتایج آراء تهران، آزمایش مجدد محمدطاها و شهر مبدل شده به یک پارکینگ!

شاید باور کردنش سخت باشه که در همین قم، بنده صبح امروز برای پارک کردن ماشینم ۴۵ دقیقه ایستادم ولی باز هم توفیق پارک پیدا نکردم و به ناچار رفتم و چند صد متر دورتر از دفتر پارک کردم و پیاده این مسیر رو اومدم؛ یادم هست در دورۀ وزارت کشور آقای موسوی لاری، ایشون در یک جلسه ای گفتن با همین شرایط اگر جلو بریم، کشورمون به یه پارکینگ بزرگ تبدیل می شه و البته امروز خیلی به یاد حرف ایشون بودم.

صبح ساعت هفت و نیم هم رفتیم آزمایشگاه، تا آزمایش تیروئید محمدطاها رو تجدید کنیم؛ از آزمایشگاه روز ۵شنبه تماس گرفتن و گفتن آزمایش نتیجه ای مشکوک داشته و باید تجدید بشه و این موضوع یک نگرانی جدید رو به من و البته بیش از من، به آمنه تحمیل کرده اگرچه دکترها از این موضوع به عنوان مشکل یاد نمی کنن و می گن در خیلی آزمایش ها این تکرار رخ می ده و نتیجه اش چیز بدی نیست.

امروز و در جریان شمارش آراء تهران، وقتی نام جناب روانبخش در لیست منتخبین نبود، ناخودآگاه این پیام به خیلی بیننده ها و شنونده های این خبر منتقل شد که حتی در بین اصولگرایان هم گفتمان حضراتی همچون ایشون رو به افوله و حتی دیگر حامیان خودشون هم حاضر به رای دادن به اون افکار نیستند. این موضوع بسیار خوشاینده.

Share This Post
ارسال شده در خاطرات و خطرات | یک پاسخ

ده روز خانه نشینی همسرم و دیداری با معلمان اراکی

امروز برای اولین بار بعد از ده روز خانه نشینی، بازگشت خواهر آمنه خانوم به خونه و زندگیش رو بهانه کردیم و آمنه رو بردیم بیرون تا ببینه که دنیا در این ده روزی که سری به بیرون نزده، هیچ فرقی نکرده الا اینکه کمی گرم تر شده!

صبح هم روضه بودیم و خبر خاصی نبود الا یک دیدار که جمعی از معلمان اراکی به مناسبت هفتۀ معلم با پدر داشتن.

Share This Post
ارسال شده در تحلیل ها | پاسخ دهید:

میهمان های آقا محمدطاها

امروز کلی مهمون داشتیم و فامیل های قمی مون اکثراً اومدن دیدن محمدطاها و اتفاقاً کلی هم کادو آوردن که باید برای خود آقازاده پس انداز بشه چراکه با این وضعیت اقتصادی که داره پیش میاد و البته بهتره بگم پیش اومده، هرچی بتونیم باید براش کنار بگذاریم.

صبح هم تقریباً کل وقت من برای اسباب پذیرائی گرفته شد ولی متاسفانه به عقیقه نرسیدم و باید اون رو بگذارم برای اوایل هفتۀ آینده.

فردا صبح روضه هفتگی در دفتر برقراره.

Share This Post
ارسال شده در خاطرات و خطرات | ۳ پاسخ

روز عقیقه

پست دیشبم رو به خاطر خستگی ام و البته انجام بخشی از کارهای خونه ننوشتم و الآن که ساعت نه صبح روز پنجشنبه است اون رو می نویسم.

دیروز رو به دلیل دعوتی که از سوی برخی از برادران داشتم، با اونها جلسه ای دوستانه رو داشتیم و پیرامون مسائل مختلف با هم صحبت کردیم. البته بحث خیلی مفصل بود و جای طرحش اینجا نیست ولی در کل بنده اینجور صحبت ها رو مفید می دونم و معتقدم می تونه راهگشا باشه.

امروز هم اقوام رو دعوت کردیم تا برای دیدن محمدطاها بیان و باید امروز عقیقه هم بکنیم. خلاصه کلی کار داریم.

Share This Post
ارسال شده در خاطرات و خطرات | یک پاسخ

اهل تقوا که نیستید لااقل یه ذره مرد باشید!

روز خسته کننده ای رو داشتم؛ هم به دلیل اینکه صبح کمی زودتر از خواب بیدار شدم و قبل از رفتن به دفتر، چند تا از کارهای عقب افتاده رو انجام دادم و هم عصر نتونستم اون کم خوابی صبح رو جبران کنم و علتش گرم بودن خونه بود و واقعاً امکان خواب وجود نداشت و از طرفی برادرانی تماس گرفتن و خواستن من رو ببینن و من هم برای فرار از اون گرما هم که شده، رفتم که البته این دیدار به وقت دیگری موکول شد.

بعد از انتشار خبر کار زشتی که دیشب در مقابل دفتر شد، برخی سایت هایی که البته ید طولائی در اقدامات متوهمانه و خبرسازی های عجیب و غریب دارن، مطالبی رو به زعم خودشون منتشر کردند که از دو حالت خارج نیست؛ یا از اصل  و اساس دنبال داستان سرائی بودند و یا به افرادی اطمینان کردند که اونها اهل داستان سرائی بودند! چراکه شکل خبر تنظیم کردن اونها پیرامون قضیۀ دیشب، شبیه داستان معروف “خسن و خسین هر سه دختران مغاویه بودند” بود زمانی که طرف گفته بود اولاً خسن و خسین نه، خسن و خسین، در ثانی هر دو نه، هر سه، ثالثاً پسران نه، دختران و رابعاً مغاویه نه، معاویه و در آخر این دو بزرگوار فرزندان علی(ع) بودند نه معاویه!

در خبر منتشر شده بنده رو عضو ستاد مهندس موسوی معرفی کردند که بنده این توفیق رو هیچ وقت نداشتم و از قضا حتی به مهندس موسوی هم رای ندادم بلکه به شیخ رای دادم؛ در ثانی نوشتن جزوات از داخل دفتر من برده شده در حالی که بنده اصلاً دفتر ندارم؛ ثالثاً تازه این جزوات رو نه از داخل دفتر پدر که از مقابل دفترشون بردن؛ رابعاً جزوات نه شامل مطالب ضد انقلاب که اتفاقاً در بردارندۀ گفتگوهائی از پدر با نشریات داخلی بوده که از قضا چاپ هم شدن و در مقاطع مختلف در دسترس عموم هم قرار گرفتن و جالب تر اینکه اون چیزی که به عنوان مطالب ضد انقلاب طرح شده یکیش تبیین ولایت فقیهه! الی آخر.

وجداناً اهل تقوا که نیستید لااقل یه ذره مرد باشید و خبر دروغ نزنید!

Share This Post
ارسال شده در خاطرات و خطرات | ۲ پاسخ

جزواتی که توسط لباس شخصی ها برده شد!

امروز هم باید صبح می رفتیم دفتر و هم عصر که به جلسۀ استفتاء هم می رسیدیم. در این بین منتظر جزواتی هم بودیم که حاوی چند مصاحبه از پدر با برخی نشریاتی بود که در مقاطع مختلف در این دو-سه سال اخیر منتشر شده بود و قرار بود در قالب یک جزوه در اختیار طلاب قرار بگیره که ظاهراً موقع رسیدنشون به دفتر، با حضور دو نفر لباس شخصی که یکی شون گرم کن ورزشیش رو در آخر ماجرا از تن درآورده بود و با یونیفرم نیروی انتظامی صحنه رو ترک کرده بود، مواجه شده بودن که با ادعای غیر قانونی بودن چاپ اون و البته بدون ارائۀ هیچ حکمی، ماشین حامل اونها رو با خودشون برده بودن و از قضا غیر از اینکه حکمی نداده بودن، هیچ رسیدی هم برای این جزوات نداده و مدعی شده بودن که اگر می خواهید پیگیری کنید، به کلانتری فلان قم مراجعه کنید.

بچه های دفتر هم که خیلی تلاش کرده بودن جلوی اونها رو بگیرن و البته با رویت کارت شناسائی فرد یونیفرم به تن، از مامور ناجا بودن او اطمینان پیدا کرده بودن بلافاصله با کلانتری تماش گرفته بودن و از قضا با این جمله مواجه که اصلاً ما چنین چیزی از سوی این کلانتری نداشتیم و ….

Share This Post
ارسال شده در خاطرات و خطرات | ۲ پاسخ

ششمین روز پدر شدن!

ششمین روز پدریم رو پشت سر گذاشتم در حالی که الحمدلله مشکلی نبوده و البته این موضوع بدون شک به این دلیله که من بواسطۀ حضور مادر همسرم و همینطور خواهر آمنه، در جریان عمدۀ اتفاقات قرار نمی گیرم.

صبح ها هم که دفترم و کارهای معمولم رو پیگیری می کنم.

Share This Post
ارسال شده در خاطرات و خطرات | ۳ پاسخ

نهم اردیبهشت

صبح رفتم دفتر و کلی گلایه شنیدم که چرا شیرینی بچه ات رو ندادی و من هم که توجیهی نداشتم، ایام فطمیه رو بهانه کردم و گفتم بالاخره نمی شد شیرینی داد و ناچاراً امشب رفتم قنادی و دو کیلو شیرینی گرفتم که دیگه فردا زبونم کوتاه نباشه.

امروز سری به دکتر متخصص اطفال هم زدیم و محمدطاها رو یک ویزیتی کرد آقای دکتر و گفت بحمدالله مشکل خاصی نداره و منتهی توصیه کرد حداقل تا یک سالگی حداقل ماهی یکبار ویزیت بشه تا خدای ناکرده مشکلی براش ایجاد نشه.

Share This Post
ارسال شده در خاطرات و خطرات | یک پاسخ

روز چهارم پدر شدن

از امروز عزا گرفتم که در روزهائی که مادر همسرم و یا خواهراش بنا داشته باشن دیگه شب ها پیش همسرم نمونن، تکلیف چیه و در حقیقت احساس می کنم تازه از اون روزه که حس پدرانۀ من باید نمود پیدا کنه و از وقتی زحمت های بچه داری رو بفهمم، پدر بودنم معنا پیدا می کنه.

صبح بعد از سه چهار روز که به دفتر سر نزده بودم، راهی دفتر شدم تا هم غیبت چند روزه ام بیشتر نشه و هم در روضۀ هفتگی شرکت کنم؛ در این بین هم میزبان دوستانی از تهران بودم و هم پدر بزرگوار یکی از زندانیان دانشجو که قدم رنجه کرده بودند و آمده بودند دفتر.

فردا باید برای روز پنجم به دنیا آمدن محمدطاها، راهی درمانگاه بشیم تا اولین چکاپ های پزشکی بعد از تولد روی این تازه به دنیا آمده انجام بشه.

Share This Post
ارسال شده در خاطرات و خطرات | یک پاسخ

سؤالی از پدر پیرامون اعدام در ملا عام

محبت پدر به محمد طاها نوۀ جدید - اردیبهشت 91

پدر در جریان نامگذاری محمد طاها - دیشب

در جریان پاسخ به سؤال یکی از دوستان از پدر پیرامون بحث اعدام در ملاعام که البته سؤالی بود جدی و مرتبط با بخشی از تجربیات اجتماعی این روزهای ما، با راهنمائی پدر تحقیقی جزئی در برخی روایات داشتم و بواسطۀ این فرمایش ایشون که روایتی در وسائل الشیعة در باب این موضوع دیدن، سری به این کتاب ارزشمند زدم و به روایتی که پدر فرموده بودن رسیدم. برای من بسیار جالبه که گاهی برخی روایات و احادیث، به شکلی هستند که حس می کنم نه در هزار و چهارصد سال قبل که انگار در دورۀ زندگی ما از زبان معصوم صادر شده و وقتی اونها رو با رخدادهای اجتماعی این دوره می سنجم، احساسم به این سمت می ره که چه بسا اتفاقاتی که در جامعه امروز در حال سپری است، به یک مدل دیگه ولی با یک جنس مشترک، در دوره های قبل تاریخی هم رخ داده و تجربه شده و البته اون موضوعی که باعث ناراحتی است، عمل کردن ما به برخی رخدادهائی است که قبل ها تجربه شده و اتفاقاً سیره و سنت بزرگان دین هم در نهی اونهاست.

گاهی فرمایشات پدر برای من دارای نکات مهمی است مخصوصاً امروز که می فرمودن:” تنها راه برای اینکه ببینیم بین اسلام در حال اجرا و اسلام راستین چقدر اختلاف هست، مراجعه به نصوص غیر قابل خدشۀ دینی است.”

Share This Post
ارسال شده در خاطرات و خطرات | ۳ پاسخ

آغوش پدرانه و گره خوردن زندگی ام با نام حضرت زهرا(س)

حس پدرانه

حس پدرانه

از مدتی قبل از به دنیا اومدن محمد طاها – تقریباً دو ماه قبل – همراه با آمنه خانوم وبلاگی رو درست کردیم و شروع کردیم به نوشتن روزگاری که داشتیم سپریش می کردیم؛ به نظر هر دوی ما این نوشتار، در آینده هم می تونست برای ما جذابیت داشته باشه و هم برای محمدطاها و البته وقتی امروز و تازه بعد از همین مدت کم داشتیم مرورش می کردیم دیدیم که همین یه مقدار اندک هم برامون جالبه! بنا دارم یک صفحه به همین وب سایت خودم اضافه کنم و اون مطالب رو به اینجا منتقل کنم تا مجبور نباشم دو تا سایت رو به روز کنم.

امروز هم برای من روز خاصی بود از یه جهتی و هم برای پسرم! به این دلیل که من امروز برای اولین بار پسرم رو در آغوش گرفتم و تازه تازه حس پدر بودن رو تجربه!!؛ از طرفی امروز محمد طاها رو بردم پائین و پدر هم او رو در آغوش گرفتن و اذان و اقامه ای در گوشش قرائت کردن.

داشتم فکر می کردم که اصولاً زندگی من با مناسبت های مربوط به حضرت زهرا(س) گره خورده. از طرفی در سالروز ولادت اون حضرت عقد کردم و از این طرف در شب شهادتش صاحب فرزند شدم! این دو موضوع در کنار یک اصل قرار می گیره که همسر من هم دختر فاطمۀ زهراست.

Share This Post
ارسال شده در خاطرات و خطرات | ۲ پاسخ

من پدر شدم!

دست محمدطاها در کنار دست من

دست محمدطاها در کنار دست من

در زندگی هر آدمی قطعاً اگر خاص ترین و عجیب ترین لحظۀ زندگی لحظۀ تولد فرزند نباشه، قطعاً این لحظه یکی از مهمترین و همونطوری که نوشتم خاص ترین لحظۀ زندگی است.

یادم هست که وقتی فرید مدرسی دوست خوب من پدر شده بود، نوشتم که حس عجیبی نسبت به این موضوع دارم و الآن که در حال تجربۀ اون احساس هستم، می فهمم که اصولاً نامی نمی شه بر اون نهاد و یه داستانی است منحصر به خودش!

من امروز پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱، با لطف الهی صاحب یک پسر شدم که با پیشنهاد همسرم نامش رو “محمد طاها” گذاشتیم؛ امیدوارم خدای عالم او رو یک مسلمان واقعی و همینطور یک انسان دوستدار همنوعانش قرار بده. ان شاء الله.

Share This Post
ارسال شده در خاطرات و خطرات | ۱۳ پاسخ

داغونم آقای مجری!

در مجموعۀ کلاه قرمزی که نوروز امسال در تلوزیون پخش می شد، یه کاراکتری بود که البته اسمش رو یادم نیست ولی هی می اومد و می گفت که ” آقای مجری داغونم آقای مجری”؛ امروز به صورت جدی یاد اون بابا افتاده بودم و هی این جمله رو با خودم تکرار می کردم که آقا داغونما!

خستگی مفرط و یک روز معطلی در راهروهای بیمارستان امونم رو برید و الآن که دست از پا درازتر برگشتم خونه، حس می کنم سر روی بدنم نیست ولی چاره دیگری هم وجود نداشت و این سیر طبیعی یک رویۀ درمانی است.

Share This Post
ارسال شده در خاطرات و خطرات | ۲ پاسخ

روزهای پر زحمت، کم خوابی و لطیفۀ سفر شیخ به کاشان!

روزهای پر زحمتی رو دارم سپری می کنم؛ اون از دیشب که ساعت ها در بیمارستان موندم و این از امروز که همراه با پدر رفتیم تهران و بیش از تهران رفتن، لحظات جراحی ایشون رو دیدن برای من حسابی اذیت کننده بود.

خسته ام و سر درد عجیبی اذیتم می کنه که یحتمل به دلیل کم خوابی در روزهای اخیره و البته با شرایطی که پیش رو دارم، بعیده به این زودی ها بشه اون رو جبران کرد.

این لطیفۀ سفر تفریحی شیخ هم البته ساعات آخر امروزمون رو کمی منتهی به شادی و لبخند کرد. گاهی اوقات فکر می کنم آقایون حصر کننده واقعاً فکر می کنند این مردم اینقدر فاقد تحلیل اند که اگر شیخ رو در کاشان و تحت الحفظ ببینید، تصورشان به این سمت خواهد رفت که حصر کذب است و همۀ اخبار دروغ؟ حتی تامل هم لازم نیست تا این موضوع به ذهن خطور کند که اگر حصری به کار نیست و شیخ و میر آزادند، نه مردم که حتی خانواده اونها چرا از دیدن روزانه شون محرومند!

این داستان ها و این سفرهای اجباری به قصد عکاسی و گرفتن فیلم و بعد هم بازنشر در صدا و سیما به نیت “کذب خواندن حصرها” حنائی است که مدت هاست رنگش باخته شده؛ توصیه می شود راه دیگری انتخاب کنید حضرات!

Share This Post
ارسال شده در خاطرات و خطرات | یک پاسخ

باخت بارسا

از ساعت سه بعد از ظهر درگیر دکتر و بیمارستان بودم و انقدر این موضوع کش پیدا کرد که حتی نیمۀ اول بازی رو جسته و گریخته در بیمارستان دیدم.

با این وجود بارسا باخت و من از این موضوع خیلی ناراحتم ولی امشب به این نتیجه رسیدم مورینیو مربی بزرگی است و با همون شیوه ای که در اینتر بارسا رو برد، امشب هم این برد رو تقدیم رئال کرد و الا مطمئنن خواهیم دید که با رفتن مورینیو، رئال باز هم حرفی برای گفتن نخواهد داشت.

Share This Post
ارسال شده در خاطرات و خطرات | یک پاسخ

کادوهای تولد و عجیب بودن سیاست!

امروز برای تولدم یه ساعت مچی از آمنه خانوم و سه جلد کتاب از روح الله و مصطفی و سوسن کادو گرفتم و آمنه خانوم هم یه ته چین پخت تا هم بچه ها رو بشه به واسطه اش گول زد و بهشون گفت که این کیکه و هم ناهار تولد همسرش باشه.

داستان تغییر مواضع مسؤولین پیرامون مسائل مختلف برای مردم ایران داره جنبۀ تکرار پیدا می کنه و این موضوع به مرور این نتیجه رو در پی خواهد داشت که مردم دیگه روی حرف های آقایون حساب نکنن اگرچه بعید هم نیست که حضرات از این موضوع بدشون نیاد که اونها کار خودشون رو بکنن و مردم هم کار خودشون رو ولی به صورت مشخص در بحث تحریم ها، یکدفعه تغییر موضع مسؤولین برای حداقل خود من بسیار جالبه که امری که تا همین چند وقت قبل عامل خوشبختی و پیشرفت ما بود و غرب رو تحریک به استمرارش می کردیم، ناگهان تبدیل شد به امری که از غرب می خواهیم که در برچیدنش کوشا باشه! خلاصه سیاست چیز عجیبی است ظاهراً.

Share This Post
ارسال شده در خاطرات و خطرات | ۴ پاسخ

تولدامون!

امروز تولد آمنه خانوم بود و من سی سالگی اش رو بهش تبریک گفتم و او هم از همین امروز سی و سه سالگی من رو.

در دورۀ تجرد باور نمی کردم که روزی روزگاری بنا باشه با کسی زندگی کنم که روز تولدش دقیقاً روز قبل تولد من باشه!

Share This Post
ارسال شده در خاطرات و خطرات | ۳ پاسخ