توی یکی از این وام های خونه گی – از همین هائی که خانواده ها در کنار هم پول می گذارن و هر ماه به یکی از اونها وام می دن – آمنه خانوم دقیقاً همزمان با روزهای تولد محمدطاها یه پولی برنده شده بود و امروز بعد از دو هفته تصمیم گرفته بودند این پول رو بهمون بدن؛ به همین خاطر صبحی قبل از راهی شدن به تهران، آمنه خانوم رو برای بردن به منزل پدرشون برداشتم که هم ایشون رو برسونم و هم بتونیم توی مسیر، اون پول رو بگیریم. از طرفی من به شدت به ماشین زانتیا اون هم تمیز و مشکیش علاقه دارم و وقتی توی خیابون این ماشین رو می بینم، مخصوصاً اگر تمیز باشه خیلی بهش علاقه نشون می دم و از قضا امروز توی کوچۀ منزل هم یک زانتیای خیلی تمیز پارک کرده بود که از قضا هم خودش نظر من رو جلب کرد و هم سرنشینانش که دو نفر بودن!
کارهام رو انجام دادم و بعد از رسوندن آمنه خانوم به منزل والدشون، راهی منزل شدم تا مادر رو بردارم که ببرمشون تهران تا به وقت دکتری که داشتن برسن و هم بتونن خواهر زاده هام رو ولو برای دقایقی ببینن و از طرفی من هم از این وقت دکتر والده استفاده کنم و یک کاری رو که مدتی بود پیگیر بودم، به یه جائی برسونم.
رسیدیم تهران و من مادر رو رسوندم به منزل همشیره و وقتی از درب منزل ایشون حرکت کردم تا برم سمت سعادت آباد(محل کارم)، از قضا دیدم یک زانتیای مشکی و تمیز نزدیک منزل ایشون پارکه و جالب تر اینکه سرنشینانش خیلی شبیه همونهائی هستند که امروز صبح نزدیک خونه در قم دیده بودمشون و این موضوع کمی ذهن من رو درگیر کرد که آیا دچار خطا شدم و یا واقعاً این همون ماشینه!! تا اینکه تصمیم گرفتم تست کنم ببینم آیا این ماشین دنبال منه یا نه که این موضوع رو با چند تا دور زدن بی ربط در بزرگراه همت و یادگار امام تست کردم و دیدم که زانتیا همه جا دنبال منه. کمی متعجب از این موضوع، ماشین رو در پارکینگی در سعادت آباد پارک کردم در حالی که حس کردم زانتیای داستان ما کمی جلوتر پارک کرد و سرنشینانش من رو تحت نظر دارن و از همه جالبتر زمانی بود که دیدم دو نفر در مقابل پارکینگ و در سمت دیگر خیابان، به شکلی خاص در حال عکس گرفتن از من هستند و این موضوع به صورت کامل من رو ناراحت کرد و تصمیم گرفتم و به سمت اون دو نفر در حال عکس گرفتن رفتم و در حالی که تصمیم داشتن از من دور شن، با احترام بهشون سلام کردم و گفتم: “این چه کاری است که می کنید؟ دارید از من عکس می گیرید؟” و این در حالی بود که اون دو نفر که من یکی از اونها رو در کنار زانتیا در نزدیکی منزل خواهرم هم دیده بودم منکر عکاسی بودند و من این جمله رو اضافه کردم که ” بینی و بین الله، الآن من یک پروژه ام و باید چهار-پنج نفر مشغول تعقیب من باشند؟” و ازشون جدا شدم در حالی که موقع خروج از پارکینگ، باز هم زانتیا رو دیدم که پارک بود و از قضا اون دو نفر عکاس هم داخلش نشسته بودن!
عصر بود که برگشتم قم تا برم آزمایشگاه و پاسخ آزمایش های محمدظاها رو بگیرم و به اونجا هم نرسیدم.